یادداشت عضو هیات علمی دانشگاه با عنوان:

شاهنامه، ستون فرهنگ ایرانی

  • 13 May 2026
  • کد خبر: 5375323
  • 400

شاهنامه، ستون فرهنگ ایرانی

یادداشت عضو هیات علمی دانشگاه با عنوان:

شاهنامه، ستون فرهنگ ایرانی

            به گزارش روابط عمومی دانشگاه مازندران، دکتر رضا ستاری عضو هیات علمی دانشکده علوم انسانی و اجتماعی دانشگاه، در یادداشتی با عنوان" شاهنامه، ستون فرهنگ ایرانی"که هم‎زمان با 25 اردی‌بهشت به مناسبت روز فردوسی نگاشته شد، به بررسی ابعاد مختلف فردوسی در شاهنامه پرداخت.​​​​​​​

        متن کامل این یادداشت را در زیر مشاهده می‌کنید:

شاهنامه، ستون فرهنگ ایرانی

فردوسی در بستر تاریخی سده‌ی چهارم هجری، در جایگاهی فراتر از یک شاعر حماسه‌سرا ظاهر می‌شود؛ او را باید کنشگری فرهنگی دانست که به نیازی ژرف در سطح حیات جمعی ایرانیان پاسخ گفت. در دوره‌ای که ساختارهای سیاسی ایرانِ پیش از اسلام فروپاشیده و امکان بازسازی قدرت سیاسی از مسیرهای نظامی تا حد زیادی مسدود شده بود، عرصه‌ی فرهنگ به میدان اصلی بازتعریف هویت و بازسازی پیوندهای گسسته بدل شد. در چنین افقی، شاهنامه نه صرفاً اثری ادبی، بلکه پاسخی تاریخی به یک نیاز اجتماعی-ملّی است؛ کوششی آگاهانه برای بازسازی حافظه‌ی تاریخی، پاسداری از زبان فارسی، و احیای نظامی از نمادها و ارزش‌های مشترک که بتوانند تداوم هویت ایرانی را تضمین کنند.

این وضعیت را باید در چارچوب گذار از «قدرت سخت» به «قدرت نرم» تحلیل کرد؛ جایی که نیروهای اجتماعی ایرانی، در غیاب امکان کنش سیاسی کارا و اثرگذار، به ابزارهای فرهنگی روی آوردند. این چرخش راهبردی، به‌معنای جابه‌جایی میدان مبارزه از عرصه‌ی شمشیر به عرصه‌ی روایت، اسطوره و حافظه‌ی جمعی بود. در چنین شرایطی، گردآوری و بازپردازی اساطیر، احیای تاریخ ملّی و تثبیت زبان فارسی، به ابزارهایی کارآمد برای حفظ هویت بدل شد. فردوسی خود به‌روشنی به این رسالت آگاه است، آنجا که می‌گوید:

بسی رنج بردم در این سال سی/ عجم زنده کردم بدین پارسی

این بیت، به‌مثابه بیانیه‌ای فرهنگی، نشان می‌دهد که پروژه‌ی شاهنامه از آغاز، با آگاهی از کارکرد احیاگرانه‌ی زبان و روایت شکل گرفته است.

فردوسی کار خود را بر پایه‌ی سنّتی پیشینی از روایت‌های شفاهی و متون مکتوب، بنا نهاد؛ اما اهمیت کار او در «بازآفرینی» این میراث به زبانی ادبی و سخته است، نه صرف «بازگویی» آن. او با گزینش سنجیده، ترکیب هنرمندانه و صورت‌بندی منظوم، روایتی یکپارچه و منسجم پدید آورد که هم از حیث ساختار روایی و هم از نظر زبان‌شناختی واجد انسجام است. این فرایند، دو پیامد بنیادین داشت: نخست، نگاهبانی از مجموعه‌ای از روایت‌های اساطیری و تاریخی که در معرض فراموشی بودند؛ و دوم، تثبیت و اعتلای فارسی نوین به‌عنوان زبان بیان روایت ملّی.

شاهنامه، افزون بر کارکرد روایی، حامل نظامی از ارزش‌ها و هنجارهاست که می‌توان آن را ذیل مفهوم «فرهنگ ایرانشهری» صورت‌بندی کرد. این ارزش‌ها شامل میهن‌دوستی، خردورزی، دادگری، وفاداری، تساهل و ایستادگی در برابر بیداد است. این مفاهیم، نه در قالب گزاره‌های انتزاعی، بلکه در بطن روایت‌های پهلوانی و در کنش شخصیت‌ها تبلور یافته‌اند. برای نمونه، در داستان‌های مربوط به پادشاهی دادگر یا نکوهش بیداد، نوعی اخلاق سیاسی مبتنی بر مسئولیت و عدالت ترسیم می‌شود:

جهان سر به سر حکمت و عبرت است/ چرا بهره‌ی ما همه غفلت است

چنین بیت‌های نشان می‌دهند که شاهنامه صرفاً بازگویی گذشته نیست، بلکه نوعی «تعلیم اخلاقی» نیز به‌شمار می‌رود که در آن، تاریخ به ابزاری برای اندرز و تربیت بدل می‌شود.

از همین روست که در سنّت فکری و ادبی پسین، گاه از شاهنامه با تعبیر نمادین «قرآن عجم» یاد شده است. این تعبیر، به‌خوبی بر نقش هنجارساز و هویت‌بخش شاهنامه دلالت دارد؛ متنی که نه‌تنها روایتگر گذشته، بلکه سامان‌بخش افق‌های ارزشی جامعه‌ی ایرانی نیز بوده است.

یکی از مهم‌ترین کارکردهای تاریخی شاهنامه، نقش آن در برانگیختن حس تعلق ملّی و تقویت روحیه‌ی پایداری در دوره‌های بحران بوده است. در بزنگاه‌هایی که ایران با تهدیدهای بیرونی یا آشفتگی‌های درونی مواجه می‌شد، بازخوانی روایت‌های شاهنامه و یادآوری پهلوانانی چون رستم، سیاوش و.. به منبعی از «انرژی نمادین» برای بازسازی همبستگی جمعی بدل می‌گردید. این کارکرد را می‌توان در پیوند با مفهوم «حافظه‌ی فرهنگی» تحلیل کرد؛ جایی که متن ادبی به ذخیره‌ای از معانی و الگوهای کنش تبدیل می‌شود. در این میان، سرزمین ایران به‌عنوان کانون رخدادها، همراه با نام بردن از شهرهای مختلف، به شکل‌گیری تصوری از وحدت جغرافیایی و تاریخی نیز یاری رسانده است.

از سوی دیگر، شاهنامه واجد کارکردی آموزشی و تربیتی نیز بوده است. روایت‌های آن، الگوهایی از کنش اخلاقی، مسئولیت‌پذیری و پیامدهای تصمیم‌های فردی و جمعی ارائه می‌دهند. از آنجا که شاهکارهای ادبی‌ در گذر زمان به کدهای فرهنگی بدل می‌شوند، شخصیت‌هایی چون سیاوش، نمونه‌ای از پاکی و وفاداری، و ضحاک، نمادی از بیداد و کژروی، به‌صورت تیپ‌های اخلاقی در حافظه‌ی جمعی تثبیت شده‌اند. این تیپ‌سازی، به بازتولید هنجارهای فرهنگی در طول نسل‌ها کمک کرده و شاهنامه را به متنی مرجع در فرآیند جامعه‌پذیری فرهنگی بدل ساخته است.

در کنار این کارکردها، نقش شاهنامه در تثبیت و گسترش زبان فارسی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. فردوسی با بهره‌گیری آگاهانه از واژگان کهن، احیای ساختارهای نحوی و خلق ترکیبات تازه، توانست ظرفیت‌های بیانی زبان فارسی را به‌گونه‌ای چشمگیر توسعه دهد. زبان شاهنامه، زبانی است که هم توان روایت حماسی دارد و هم قابلیت بیان مفاهیم انتزاعی و فلسفی را. این زبان، به‌تدریج به معیار و الگوی زبان ادبی فارسی بدل شد و پیوندی میان گذشته و حال برقرار کرد؛ پیوندی که امکان «خودشناسی تاریخی» را برای جامعه فراهم می‌سازد.

در این چارچوب، می‌توان گفت که پروژه‌ی فردوسی، پروژه‌ای صرفاً ادبی نیست، بلکه نوعی «کنش فرهنگی راهبردی» در پاسخ به شرایط تاریخی ویژه است. شاهنامه را باید پاسخی به تهدید فراموشی، گسست هویتی و تضعیف زبان دانست؛ پاسخی که در بستر نوزایی فرهنگی عصر سامانیان شکل گرفت و توانست با گردآوری و بازآفرینی میراث اساطیری و تاریخی، بنیانی برای تداوم فرهنگ ایرانشهری فراهم آورد.

بر این اساس، بازخوانی شاهنامه در هر دوره، صرفاً بازگشتی نوستالژیک به گذشته نیست، بلکه نوعی بازتفسیر و بازآفرینی امکان زیست جمعی در زمان حال است. شاهنامه هم‌چنان می‌تواند به‌عنوان متنی زنده، در شکل‌دهی به گفت‌وگوهای فرهنگی، بازاندیشی هویت و تقویت پیوندهای اجتماعی نقش ایفا کند؛ متنی که در آن، گذشته و حال در گفت‌وگویی مداوم، معنای آینده را رقم می‌زنند.

دکتر رضا ستاری عضو هیات علمی دانشگاه مازندران

روابط عمومی دانشگاه مازندران